به سکوت سرد مرداب قسم که تو نیلوفر چشمان منی و دل خسته ی من می ترسد که تو پژمرده شوی که تو مرا به فراموشی شبها سپری که مبادا به دلم رنگ سیاهی بزنی و به شبهای امیدم تو تباهی بزنی دل من ترانه دارد غم عاشقانه دارد به هوای روی ماهت همه شب بهانه دارد روزها و هفته ها و ماه ها راستی انگار وقت و لحظه معنی خود را نداشت در من امید نگاه عاشقانه اوج می یافت آه اما در خیال خام خود بودم... و نمی دانستم دست تقدیر برایم چه نوشت! قبل کاش می دانستی من به چشم بسته از آن آسمانها می گذشتم تا بدانجا می رسیدم کز خودم چیزی نبود هر چه هم بود از تو بود

artinshirazi@yahoo.com

http://stipulate.blogfa.com/