چشم من
در روزگار قدیم دختر كوري در اين دنياي هزار رنگ زندگي مي كرد .
دختر قصه ما يک دوست پسر داشت که عاشق و دیوانه او بود و او را می ستائید .
دخترک هميشه به دوستش می گفت : اگر من چشم هایم را می داشتم و بينا بودم هميشه با تو مي ماندم و لحظه ای رهایت نمی کردم . . .
روزی شخصی پيدا شد كه به دخترک چشم هایش را داد .
وقتيكه دخترک بينا شد ٬ ديد كه دوست پسرش نیز چشم ندارد و او هم كور هست ٬ بنابراین به او گفت : من تو را نمي خواهم و از پیش من برو .
پسرک با ناراحتي رفت و در لحظه وداع لبخند تلخی به او زد و گفت : « بهترینم ٬ مراقب چشم هاي من باش . . . »
برگرفته از نظر یکی از بهترین ها
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:28 توسط محمد
|
هزار بار گفتم