اهل حمام
اهل حمامم
پوستم مهتابیست
چشمهایم آبیست
پدرم دلاک است
سر طاسی دارد
لُنگ میاندازد
شامپو مصرف کرد
کله اش هی کف کرد
و سپس مویش ریخت
و چه اندازه سرش براق است!
حرفه ام دلاکیست
هدف من پاکیست
مینشیند لب سکو آرام
یک نفر با احساس
و تصور کرده، خوش پر و پاست!
کودکی را دیدم
میدود در پی صابون و لگن
ای نهان در پسِ دَر
خشک آوردم، خشک!
مشتری های عزیز
لگن خاصره تان سالم باد!
رخت ها را نکنید
آبمان بند آمد
برگرفته از وبلاگ آسمان(خوش اومدی دوست عزیز)
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 16:0 توسط محمد
|
هزار بار گفتم